چِِون آن روح زیبا با ماست
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 10:04
ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)، فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم. من هنوز هر روز از او می...
چِِون آن روح زیبا با ماست ...
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:52
ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)،فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم.من هنوز هر روز از او میآم...
بیداری از خواب شبانه!!!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
همین بود. بیداری خاموش زندگی. من در لحظه توهم مرگ، هستم. روژین دیوانه نشده .۱ ساعت نشده به زمان اصلی برگشته. ۴ شبانه روز بپیش به ملاقات مرگ رفته ولی باور ندارد. دلم به درمانهای دیگر خوش بود. میخواهد کشفیات دم اخر رو باهاتون شریک بشم. تا ۳ روز پیش خوشحال بودم که امروز شنبه هم مثل شنبه ۵ سال پیش دوست ...
۲
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
پاشا لحظه لحظه حواسمو برت میکنه. من در لحظه "آن" زندگی میکنم. دوربین پاشا زمانی که شکلات دستم میده تا کالری بهم برسونه رو نشون میده. یا با دادن اجباری موز به پتاسیم موز بدنم رو بهم میرسونه. انواع و اقسام غذاها از سلف بیمارستان تا بهترین رستورانهای اطراف بیمارستان غذا برای شام و ناهار سفارش میده..هر ...
٣ توهم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
٣ توهم من چند روز پيش اصرار به نوشتن يه توهم داشتم و تا اونجايي كه كلمه ميتونستم پيدا كنم با اصرار به نوشتنش ادامه دادم. الان كه از اون جو بيرون اومدم و داستان واقعي رو از زبان پاشا شنيدم فهميدم داستان ساختگيم توهم ناشي از مسكن هاي قوي ضد درد بوده، يك روز هراسان پا ميشم و داد ميزنم بايد بلاگ بنويسم ...
٣ شنبه ٧ مرداد
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
٣شنبه ساعت ٣ :٥٠ بعداز ظهر امروز نخواستم مرخص بشم، يكي از دوستاي نزديكم به ديدنم اومد و كلي باهاش درد دل كردم. دليل نرفتم به خونه رو براش توضيح دادم اونم دلايل منو قبول كرد از يه طرف ديگه با هر روز موندن تو بيمارستان شانس عفونت بيشتر ميشه فردا ميرم خونه ابجي خانم كمد لباسيمو مرتب كرده مبلاي جديدي كه...
جمعه دهم دی ساعت ۷:۳۰ شب نوشته های کوتاه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
ب با اینکه سیستم ایمنیم درب و داغونه و تعداد گلبولهای سفید که باید بالای ۷ هزار باشه فقط ۲ هزار تا ست. با اینکه پلاکت خونم ۵۰ هزار بوده و ۱۰ واحد پلاکت به بهم تزریق کردن و قرار بود به ۸۰ برسه که برم خونه هنوز تغییر زیادی نکرده، نزدیک ظهر پرستارا و دکترا از رفتن به خونه بهم خبر میدادن. پاشا بهم گفته ...
عشق معجزه میکند!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
تایپ کردن برایم سخت شده ست. انگشتانم انگار هر کدام به سویی میروند. دست راستم مشکل دارد. انگشتانم خوب خم نمیشوند همان دستی که در اثر کمبود پلاکت هنگام در اوردن انژیو کت زمان ترخیص خونریزی کرد و پرستار بعد از کلی معطلی خون ریزی آن را به سختی بند اورد و یک پانسمان بزرگ روی ان گذاشت و محکم بست. هنوز هم ...
هر کودکی هنرمند است...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
۵ سالش بود و با دستای کوچولوش برام قلب و گل و ستاره میکشید؛ الان همون دستا تبدیل به دستان هنرمند و نوجوانی شدن که با ذهنی خلاق در جستجوی نو آوری و ساخت طرحهای تازه ست! ۱۷ سال گذشت و مهرانا همون دختر موطلایی که مادرانه و عاشقانه وار دوستش داشتم دانشگاهی شد. طراحی صنعتی دانشگاهی در قلب تهران، شهری عظی...
هر کودکی هنرمند است (۲)
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
برادرم رفیقم بود. همبازی و هم رازم بود. با هم ۳ سال تفاوت سنی داشیم. ۹ ساله شد که همبازی و رفیقانش عوض شد و وارد دنیای پسرانه شد،. نوید پسر خوشگل و خوش رو و مهربونی بود. خوش زبون بود و همه دوستش داشتن، انگار مهره مار داشت. خواهرام هم سن و سال هم بودن و من و برادرم با هم همزبون بودیم. ابجی خانم بزرگه...
پایان مهربانی شما چه رنگی ست؟!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
حالم خوش نيست. تلخ تلخ فرو ميريزم . پيشرفت علم هم به گرد بيماريم نميرسد. دیگر نه به معجزه ایمان دارم نه به توکل. چند وقتی ست که فهمیدم رنگ خدایم هم پریده ست. به تنهايي از پس لباس پوشيدن هم به سختی برمیایم. توان غذا پختن را ندارم، چندین ماه است که مادر کار پخت و پز خانه را به عهده دارد. كسي نباشد خود...
بی ناز نرگسش ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:05
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ، پیش از آنکهufeff پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم; بر آنم که عشق بورزم; بر آنم که باشم.در این جهان ظلمانی ,در این روزگار سرشار از فجایع ,در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند, کسانی که نیازمند ایشانم, کسانی که ستایش انگیزند, تا ...
عروسی روحانی (پایان)
-
تاریخ: 1395/9/1 ساعت: 20:34
ساعت نه و نیم از هتل تصویه حساب کردیم. قرار شد صبحانه رو بین جاده تو یکی از رستورانهای بین شهری صرف کنیم. مسیرمون از استین به تمپل ۱ ساعت و نیم راه بود. تمپل یه شهر کوچیکه که طبق سرشماری سال ۲۰۱۶ فقط ۷۲ هزار جمعیت داره. ۳۵ کیلومتری استین به شهر Round Rock رسیدیم، اونم شهر کوچیکیه و فقط یکم جمعیتش از...
عروسی روحانی !!! قسمت ۳
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 3:21
وارد کلیسا شدیم، داخل کلیسا هم نسبتا ساده بود و زرق و برق کلیساهایی که تا به حال دیده بودم نداشت. چند خانوار قبل از ما روی نیمکت ها نشسته بودن. خیلی دوست داشتم نزدیکتر به صحن کلیسا بشینم که واضحتر از مراسم و عروس و دوماد عکس بگیرم. دوربینمو دیگه نبرده بودم وبال گردنم میشد به خصوص که یه لنز اضافه و ک...
عزیزتر از مادر (۵)
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:59
هموجا زن گرفت و اومد. اومد پستش افتاد به بم. فاطم خانم رو هم با خودش برده بود. بم که رفته بود حالا هر چی دیده بود هر چی ندیده بود، من که نبودم نمیتونم چیزی بگم. دیدیم که نامه نوشته حرکت کن فورا بیا که فاطمه رو میخوام بفرستم کرمان. فاطمه خانمم لابد یه کارای جلفی کرده بود. از ای کارا زیاد میکرد. ما هم...
پیش به سوی فردایی بهتر
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:58
مراسم فارغ التحصیلی پاشا به خوبی برگزار شد و به همه خوش گذشت. مراسم در دو مرحله انجام میشد. مراسم صبح که در یکی از سالنهای کنفرانس بیمارستان بود، و مراسم شب به صرف شام، رسمی تر و مجلل تر طبقه ۲۷ یک آسمان خراش در مرکز شهر. مدعویین تمام کسانی بودند که پاشا دوست داشت در جشنش حضور داشته باشند، آبجی خانم...
عاشقی به همین سادگی!
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:58
قبل از هر سفر، تنها دغدغه ای که دارم پیشیامن که نمیدونم کجا بذارمشون، به کی بسپارمشون. بدون ما چه کار میکنن؟ من که عاشق سفر بودم و الان امکان سفر کردنم با فشرده نبودن کار پاشا بیشتر شده حالا اسیر این وروجکام. ولی عاشقشونم، یک روز که از خونه دور میشم دلم براشون تنگ میشه، با خودم فکر و خیال میکنم الان...
دوربین!
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:58
دوربینم درست ۱ هفته قبل از سفر از کار افتاد. با اینکه جدیدا یک باطری و شارژر نو خریده بودم، هر کار کردم دوربین روشن نشد. سفر بدون دوربین برام لطفی نداره. مرور ارشیو عکسهایی که از هر سفر گرفتم، جایگزین حافظه معیوبم شده و خاطرات سفر رو به یادم میاره؛ حافظه ای که یک زمانی کتاب هاریسون رو از حفظ بود و ا...
سفرنامه نواسکشا (۱)
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:58
شب قبل از سفر اسباب و اثاثیمونو بستیم، پرواز ساعت ۶:۳۰ بود و از طریق نیویورک انجام میشد. از اونجایی که سفر بین المللی بود مجبور بودیم ۲ ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشیم؛ ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم. بابا زودتر بیدار شده بود.۲ ساندویچ نون و پنیر و سبزی و گردو برامون درست کرده بود که همرامون کنه. ساندویچ...
سفرنامه نواسکشا (۲)
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 16:58
قبل از صبحانه کمی از خونه بیرون رفتیم. انگار جایی که رفته بودیم یک ده کوره بود که جز چندین خونه و یک پمپ بنزین یدونه مغازه چیزی وجود نداشت، در تعجب بودم این چند خانوار از کجا خورد و خوراک و پوشاکشون رو تهیه میکنن. چون تو مسیر خیلی پمپ بنزین به چشممون نخورده بود باک ماشین رو پر کردیم که وسط راه نمونی...