دوستام که نمیتونن برای نگهداریشون کمکمون کنن.
۲ تا شون حامله ان، ۲ تاشون به گربه حساسیت شدید دارن، یکیشون از پشم گربه بدش میاد و یکی هم اونقدر
بچش شیطونه که میترسم بلایی سر بچه هام بیاره، اخه اینا هنوز بچه ان، تازه ۱ سالشون شده و با هر صدای غیر معمول و بلند انچنان میترسن که تو صد تا سوراخ قایم میشن. جای امنشون زیر تخت ماست، تو یه خونه غریبه وقتی صدای رعد و برق یا فریاد بچه ها که دنبالشون کنن بشنون یا از سر و صدای ماشینهایی چمن زنی بترسن کجا میتونن قایم بشن؟
رفتم گشتم ۲،۳ تا از هتلهایی که گربه نگه میدارن رو پیدا کردم و دیدم. به این مکانها میگن boarding pet.
گربه های بیچاره رو میکنن توی قفسهای ۲،۳ طبقه ای که تو یک اتاق کوچیک ۳ در ۴ متری تعبیه شده . ظرف غذا و اب و ظرفهای دستشوویشون همه تو همون قفس گذاشتن. معمولا ظرف غذا از ظرف دستشویی باید فاصله داشته باشه. هر ۳ ساعت، در قفس عده ای رو باز میکنن ،گربه ها بیان تو اتاق هوایی بخورن بازی کنن و دوباره برشون میگردونن به همون قفسها. بعضی ها که هم سگ نگه میدارن هم گربه وضعیت بدتره، چون سگا پارس میکنن و گربه ها میترسن. باز سگا توی محیط باز با هم بازی میکنن ولی گربه ها فقط توی همون اتاق ۳ در ۴ میتونن بازی کنن. حتی تصور سپردن بچه ها به این مکان ها دیونم میکنه. بچه های نازنینم که مدام در حال دویدن و بازی کردنن دق میکنن!
یک بار از اینکه ۳ روز تنهاشون گذاشتیم پشیمون شدیم. سفر ۳ روزه ای بود به سن دیگو، پاشا اونجا کنفرانس داشت من هم برای اینکه حال و هوایی عوض کنم همراهش شدم. پاشا در محل کار پرستاری رو میشناخت که خودش گربه داشت. قبول کرد که هر روز بیاد، به بچه ها سر بزنه، بهشون غذا بده، ظرف دستشوویشون رو تمیز کنه. ما هم با خیال راحت بچه هامونو سپردیم به دستش و رفتیم سفر.
ساعت ۱شب برگشتیم. خانه، خانه قدیمی نبود. از همان لحظه ورود با بوی نامطبوعی که در خانه پیچیده بود، فهمیدیم اتفاقی افتاده. چشمتان روز بد نبیند، گوشه و کنار خانه پر از بقایای استفراغ و جیش و خرابکاری بچه ها بود. در تمام اتاقها بسته بود غیر از یک اتاق، ترتیب اتاق را کامل داده بودند، دشک، لحاف، بالشها، موکتهای کف زمین همه چیز نابود شده بود!
وقتی پاشا به الیزا که سالها گربه داری کرده تماس گرفت، وضعیت را کاملا طبیعی خواند. پشمک و برفک از اینکه ما رفته ایم و تنهایشان گذاشته ایم ترسیده بودند.این بلا سر خود او هم امده بود و لباسهایش را به گند کشیده بودند. هر جایی که بوی بدن ما را حس میکردند بیشترین جایی بود که خرابکاری کرده بودند مثل دشک و لحاف و بالش.. شاید عصبانیتشان را از ترک کردنشان اینجور نشون دادن. اون زمان با اون همه خستگی با اینکه دوستشون داشتم و از دیدنشون خوشحال بودم، از دستشون عصبانی شدم، از دست پرستار هم عصبانی بودم. از طرفی دلم برای پیشیام که چطور ابراز دلتنگی و ترس و تنهاییشون رو اینجوری بروز دادن میسوخت. وقتی ماجرا رو از الیزا شنیدم بخشیدمشون. دست خودشون نبود، غریضشون بود. تا ساعت ۳ صبح مشغول کندن موکت، دور ریختن لحاف و دشک و تمیز کاری و شمع روشن کردن بودیم. و بعد خسته و مونده به خواب رفتیم. تخت و میز ارایشی که اوایل پاشا از عتیقه فروشی کاترین خریده بود و کلی برایمان خاطره داشت به دور ریختیم. البته نه به این راحتی، به کسانی که وسائل دورریختنی را از دور خانه ها جمع میکنند تماس گرفتیم و روز بعد همه را سوار کردند و بردند.
این ماجرا چندین هزار دلار به ما ضرر زد. مجبور شدیم کل تخت و دشک و لحاف را دور بریزیم. موکتهای کف اتاق ها را با سرامیک طرح چوب که قابلیت تمیز کردن داشته باشه عوض کنیم، کلی هزینه نقل ومکان مواد ضایعاتی را بدیم. اتاقها را رنگ بزنیم و وسائل جدید برای اتاق بگیریم. این تجربه به ما اموخت که هیچ وقت نباید بچه ها را در خانه تنها گذاشت.
پشمک و برفک هر روز عادت دارن تو اتاق خودمون بخوابن، اگه در اتاق بسته باشه اونقدر میو میو میکنن که مجبور میشیم درشونو باز کنیم. برفک میره توی وان حمام میخوابه پشمک هم تو سینک دستشویی. شبا با هم بازی میکنن و دنبال هم میدون. با هم کشتی میگیرن، همدیگرو میلیسن. صبح ها برفک ساعت ۵ میپره روی تخت، اینقدر سبیلا و دمشو میماله به من که بیدار بشم، یکم نوازشش کنم اروم میشه. وقتی میرم دستشویی پشمک بدو خودشو میرسونه برفک دنبال سرش. پشمک از اب نمیترسه میاد تو سینک و با زبونش از شیر اب میخوره. وقتی میخوام چشماشونو تمیز کنم ۲ تایی میان جلوی مبل منتظر جایزه. حموم میریم میان ۲ تایی کشیک جلوی در وامیستن و بر و بر نظاره میکنن.
صبح که از خواب پا میشم پشت سرم راه میفتن. هر روز شونشون میکنم، دو بار ظرف دستشوییشون رو خالی میکنیم. هر ۲ ماه یکبار به ارایشگاه میبریم تا موهاشونو کوتاه کنن، گلوله های پشمی که زیر شکم و گلوشون جمع میشه بتراشن. بشورنشون، ناخناشونو کوتاه کنن.
بچه دردسر داره، بچه ادمیزاد دردسرش کمتره لااقل میتونی با خودت ببریش سفر. لااقل میتونی هزینه حمام و ناخن کوتاه کردن ندی، لااقل بعد از یه مدت زبون میفهمه. بچه های من فقط اسماشونو بلدن، بیا اینجا، بالا نه، ولی بچه های مظلوم و دوست داشتنی هستن.
فکر نمیکردم اون روز که یه تبلیغ در مورد پیشی کوچولوی سفید با چشمان ابی رو توی اینترنت ببینم، عاشق گربه بشم. با اینکه پاشا همیشه گربه دوست داشت هیچ وقت پیشنهاد گربه خریدن بهش ندادم. خودم ایران گربه داشتم. اصلا یک گربه مادر بود که زیر زمین خونه قدیمی انگار اتاق زایمانش بود و هر سال چند تا گربه به دنیا میاورد. ما دو تا از بچه هاشو بزرگ کردیم، هانی و جری. ولی گربه نگهداری ایران با اینجا فرق داره.هر چی استخون و گوشت سر سفره باشه بهشون میدن. دیگه بیمه نباید براشون بگیری، نباید غذا براشون بخری. راحت میرن تو حیاط تو خاک کار و باراشونو میکنن.
وقتی ادرس روی تبلیغ رو دیدم که نزدیک خونمونه از خود بیخود شدم ، بدون هیچ فکر پیش بهش زنگ زدم، گفتم کی میتونم گربه هاتونو ببینم گفت همین الان!! ذوق زده پاشای از همه جا بیخبر رو از خواب بیدار کردم و گفتم بریم گربه بگیریم وقت هم گرفتم، پاشا گیج و ویج بود از تصمیم ناگهانی من تعجب کرده بود. او هم از خدا خواسته عازم شد.
به خانه فردی که تبلیغ گذاشته بود رسیدیم. باورتون نمیشه نزدیک به ۱۰۰ تا گربه توی این خونه از سر و کول هم بالا میرفتن، یکی داشت زایمان میکرد، یکی بچه شیر میداد، ظرفهای اب و غذا دور و بر خانه، یکی خوابیده بود، یکی غذا میخورد. گربه ایرانی از هر شکل و رنگ و سن و سالی که فکر کنید اونجا بود. یکی دیگه از اتاقها که درش بسته بود هم پر از گربه بود. نمیدونم چطور میتونست بین این همه گربه زندگی کنه! جالبه به ما هم گفت دستهاتونو بشورین به گربه دست میزنین. ظاهرا شغل این افراد که بهشون میگن breader همینه. گربه ها رو پرورش میدن و بعد با قیمتهای بالا به مشتریها میفروشن. قرار بود فقط یک گربه بگیریم. من پشمک رو انتخاب کردم، بعد با خودم گفتم این تنهایی بزرگ بشه که گناه داره یک همبازی هم براش بگیریم، پاشا برفک رو انتخاب کرد. از قضا هر دوشون برادر از کار در اومدن. وقتی ما گرفتیمشون ۱ ماهشون بود و کف دست جا میشدن.
شناسنامه هاشونو و واکسنهایی که زده بودن بهمون داد و طرز غذا دادن و نمونه ای از غذاشونم همراهمون کرد. از اونجایی که هر پیشی ۷۰۰ دلار بود چون ما ۲ تا پیشی گرفتیم برامون ۶۰۰ حساب کرد.
وقتی تو راه ترسان و لرزان تو بغلم گرفته بودم انگار حس مادر بودن بهم دست داد!! مادری که بچه تازه متولشو بغل میکنه. هیچی از گربه داری نمیدونستیم. سر راه جلوی یک فروشگاه حیوانات ایستادیم. پاشا براشون ظرف دستشویی و اب و غذا گرفت، ۲ تا گردنبند زنگوله دار که بتونیم تو خونه پیداشون کنیم، لیتر( خاک شن مانندی که خرابکاریاشون رو به هم میچسبونه)
و یک بیلچه کوچیک که لیترشون رو با اون تمیز کنیم. من ۲ تا دشک برا خوابشون هم گرفتم. ولی همون روز اول یکیشون رفت روش خرابکاری کرد و دیگه اون یکی رو بردم پس دادم. بعدها فهمیدم اینها جای خواب ندارن هر جایی که برسه میخوابن. روی مبل، روی زمین، تو جای پیاز و سیب زمینی، رو میز.. توی این ۱ سال خیلی چیزا در مورد گربه یاد گرفتیم. اینکه عاشق نور قرمزن. اینکه روزها همه چیز رو سیاه سفید میبینن و شبها رنگی، همینه شبا بازیگوش میشن، اینکه شیر گاو نباید بهشون بدیم اسهال میشن و شیرینی هم براشون خوب نیست و مشکل دیابت و کلیه میگیرن. اینکه نباید بهشون زیاد غذا بدیم چون زود چاق میشن و هزار تا مرض پیدا میکنن، اینکه اگه اسپری تحریک کننده به اسباب بازیاشون که چند رقم موش و توپه بزنیم بازیگوشتر میشن. اینکه ظهرها از ساعت ۱ تا ۶ میخوابن و شبا بازی میکنن.
الان ۱ سالشون شده براشون هنوز تولد نگرفتیم، ولی بودنشون باعث صفای خونه شده. احساس میکنی تنها نیستی و یه موجود بهت محتاجه و بهت علاقه منده، دلتنگت میشه و با هر زبونی و کاری دلتنگیشو ابراز میکنه. وقتی خونه نیستی صدای باز شدن درب گاراژ رو میشنون بدو میان جلوی در به استقبال .
میفهمی که همون طور اونا بهت وابسته شدن خودت خیلی بیشتر بهشون وابسته شدی و جدا شدن از اونها و از دست دادنشون قابل تصور نیست. من عاشق پیشیام شدم به همین سادگی!!
پدر ، مادر که اینجا هستن خیالم جمه. اونا هم دوستشون دارن و ازشون مثل خودم مراقبت میکنن. تو این مدت تونستم ۲ سفر برم. بدون حضور پدر و مادر امکان نداشت. این پست طولانی شد. ماجراهای سفر رو توی پستهای بعدی مینویسم
برچسب: دوران عاشقی به همین سادگی گذشت,
نویسنده: پویان پاکدل