تقصیر خودم بود. روز یکشنبه یک مهمانی ۳۰ نفره گرفته بودم. مدتها بود کسی را به خانه دعوت نکرده بودم و به خاطر درد و سرفه و خستگی در هیچ مهمانی یا دورهمی دوستان در رستوران شرکت نکرده بودم. حتی به مهمانی کریسمس رییس پاشا دکتر ونلاورن هم نرفته بودم. میدانستم پاشا مدتهاست از ادمها و دوستان بیخبر ست، پاشایی که اهل معاشرت و گشت و گذار و بازی با بچه هاست. گفتم هر جور شده یک مهمانی میگیریم، غذا هم که سفارش میدهیم. با اینکه پاشا مهمانی را به خاطر اینکه ۲ شنبه همه سر کار میرفتند جمعه انداخته بود و غذا هم سفارش داده بود، ۲ روز فرجه خواستم. جمعه ساعت ۹ دو نفر برای نظافت به خانه می امدند، ساعت ۱ وقت ازمایش خون داشتم چون از ملزومات شیمی درمانی روز سه شنبه بود. سری هم میخواستم به ارایشگاه بزنم و جمعه با این همه کار خسته میشدم. مهمانی ۱ شنبه به خوبی و خوشی برگزار شد.هر چند بعد از رفتن مهمانها برای جمع و جور خانه حسابی خسته شدیم. روز دوشنبه بود که سرفه ها و تنگی نفسم تشدید شد.
آبجی خانم با مادر تماس گرفته بود و برایم پیغامی در تلگرام گذاشت:
" اي روژين مهرباني اي قشنگ نازنينم . مادر ميگه ديشب بهتر بودي ولي امروز سرفه ميزني. جون دلمي. من برات انرژي مثبت ميفرستم، به ماماني هم ميگم هواتو داشته باشه، با خدا هم در ارتباطم. خلاصه حواسم به جابجاييه ولي دل و جونم پيش توه. قرررررربوووووونت بشم كوچولم. راستي سال ٢٠١١ اين روز تو روتردام بودي."
بیمارستان بستری بودم و به بخش ای سی یو منتقل شده بودم. برایش نوشتم. "پلورال افیوژن دارم. RSV infection هم گرفتم. گلبولهای سفید خونم کمه و اکسیژن رسانی خونم فقط ۸۲٪ ست، انتی بیوتیک شروع کردن خواهر جون احتمالا فردا پس فردا مرخصم. نگران نباش. "
جواب داده بود: "الهي خواهرت فداي تو بشه، الهي دردت بياد به جون من، روح مني جان مني. من ثانيه به ثانيه دعا ميكنم. هروقت بگي ميام پيشت؛ تو فقط دستور بده. خواهرم، نگذار هيچ كس هيچ كس انرژي و اراده ات رو تحت تاثير قرار بده. خواهرت تا انتهاي منظومه شمسي پشتتو داره. ر.ضا رو ميفرستم كه كمك پاشا و مادر و بابا باشه. دل قوي دار روح من.
سلام روح و روانم. من ديگه طاقت دوري ندارم شب كريسمسي رو بايد با هم باشيم. دارم ميام.
فردای روز بستری با همسرش خودشان را به ما رساندند. دیگر گیج بودم و تحت تاثیر دارو. نه چیزی از کریسمس فهمیدم نه چیزی از سال نو!
امروز دلتنگم. امروز بعد از ۳ هفته به کانادا برگشت. رفتنش برایم سخت بود. چند شبی که پاشا هم دچار ویروس تنفسی شده بود و نزدیک من نمی امد، همان زمان که دچار توهم شده بودم پاشا از دستم خسته شده که مرا گذاشته و رفته ست!! ان زمان ابجی خانم مونس شبهای من در ای سی یو بود، خاطراتی از بستری و حال و هوای من و برخوردم با پرستار و پرسنل دارد که شنیدنی ست و ساعتها با تجدید خاطراشان با هم خندیدیم!!
چست تیوب برایم گذاشته بودند و هر ساعت باید به سمتی میچرخیدم. یکی از حرکات خوابیدن روی شکم بود. هر روشی به کار برده بودند روی شکم نمیخوابیدم. عادت نداشتم. بلاخره روشی یاد دادند که نشسته به جلو خم شوم. هراز گاهی از خواب بیدار میشدم سر پرستار و پرسنل داد و هوار میزدم که پس کی عمل انجام میشود و چست تیوب را میگذارند دوباره سرم پایین میافتاد و خور و پفم به راه میفتاد.
یک بار هم چست تیوپ نیمه خارج شد و ابجی خانم را به شدت استرس زده کرد، چست تیوپ را به سختی سر جایش نگه داشته بود و پرستار را صدا کرد. پرستار دیگری بدون ماسک و روپوش وارد اتاق شد ابجی خانم هم عصبانی که اینجا قرنطینه است و سیستم ایمنی خواهرم پایین پرستار را بیرون کرده بود تا پرستار خودم از راه رسید. حالا من وسط گیجی ول کن نبودم فکر میکردم سرم دستم در امده و دوباره داد و بیداد که یکی به پاشا خبر دهد.
در بیمارستان در همان زمان گیجی و روراستی گله کرده بودم تو پرستار خوبی نیستی!!! ابجی خانم دوم خیلی دور و بر منو تمیز و مرتب میکرد اینجا رو ببین چقدر نامرتبه؟! یا وقتی گفته بود کفشاتو پوشیدم جواب داده بودم خیلی کار بدی کردی!!! سفیدا رو که نپوشیدی؟ با پرستاری که اعصابم را خورد کرده بود و قبل از هر کاری جز به جز در موردش توضیح میداد و اخرش میپرسید اکی؟؟دعوا میکردم و میگفتم توضیح نده فقط انجام بده و او هم باز طبق عادت همیشگیش به کارش ادامه میداد. از دستش حرص میخوردم و میخواستم از اتاق بیرونش کنم. همان ساعت ۲ شب با پاشا تماس میگرفتم و از پرستار شکایت کردم.
وقتی یاد توهم مرگ و نوشته هایم می افتم با اطمینان میگویم "مرگ آنچنان بد نیست. حال و هوایی دارد. هیچ درکی از پیرامونت نداری. مهم این ست که دیگر درد نمیکشی و در دنیایی عجیب با تفکر و شخصیتی جدید متولد خواهی شد. با خنده و رضایت از کشف جدید آن را با ابجی خانم در میان گذاشتم. خوشحال نشد. قیافه اش در هم رفت و از آرمان روژین و مهربانی شما چه رنگی ست و... سخن گفت. آنچنان غرق در اندیشه افکارم بودم و ذوق زده بودم که به حرفهایش توجهی نکردم. از مرگ دیگر نمیترسم ولی به راحتی هم تسلیم نمیشوم.
به خانه که امدم چند شبی با هم در یک اتاق میخوابیدیم. شب اول روی تختی که از بیمارستان اورده شده بود خوابیدم؛ از خوابیدن روی تخت پشیمان شدم. فنرهایش در گرده هایم فرو میرفت، شاید لاغری بیش از اندازه من عامل این مشکل بود. تخت خودم راحت تر بود، ابجی خانم روی تخت بیمارستان راحت بود. شبها روی آن تخت میخوابید و با اندک صدا و تکان خوردن من از جا میپرید و هراسان به سویم میامد. یاد عمل قلب باز پدر افتاده بودم که چطور من و ابجی خانم در کمتر از یک روز خودمان را به بابا رساندیم که قبل از عمل ۴ فرزند همگی بالایی سرش باشیم. چقدر شادی پدر با دیدن ما و روحیه گرفتنش با ارزش بود. همان طور که بودن پدر و مادر و ابجی خانم و همسرش این مدت برایمان با ارزش بود. ان زمان هم آبجی خانم با یک تکان بابا وحشت زده جرقه وار از جا میپرید و به داد بابا میرسید. البته همه را هم بیدار میکرد.
قبل از خواب ملافه ام را صاف میکرد. بالشهایم را زیر سرم مرتب و جابجا میکرد تا وقتی راحت باشم و بتوانم بخوابم . لحافم را رویم میکشید. نفسم که تنگ میشد بلند میشد ماسک اکسیژن برایم میگذاشت. هر نیازی داشتم با شور و هیجان برطرف میکرد، بدنم را چرب میکرد و ماساژ میداد. ساعت ۳، ۴ شب از گشنگی از خواب بیدار میشدم او هم بیدار بود و طلب هر چیزی میکردم برایم تهیه میکرد. لقمه ای هم میخوردم خوشحال میشد. کم خون بودم و با اندکی راه رفتن دچار طپش قلب و تنگی نفس میشدم دستم را میگرفت و اکسیژن سیار را روی کولش میگذاشت و در خانه مرا راه میبرد. وسائل دور و برم را وسواس گونه همچون پاشا ضد عفونی و تمیز میکرد، شبیه یک پرستار واقعی شده بود. برایم کیک پرتغالی پخت که به نظرم خیلی شیرین امد ولی به رویش نیاوردم. درخواست پختن کیک شکلاتی پرتغالی را رد کردم. به اندازه کافی کار و زحمت داشت که یک بار دیگر به دوشش بگذارم.
بابا هم سرفه های شدیدی داشت و حسابی وزن کم کرده بود. او هم دچار همان ویروس شده بود، با بیماری ریوی زمینه ای و عمل قلب درون اتاق۳ در ۴ متری خودش را حبس کرده بود. صدای سرفه های خلط دارش نگرانم میکرد. تمام این مدت آبجی خانم مثل یک پرستار علاوه بر من به او هم میرسید. بخور برایش میگذاشت. شلغم برایش میپخت. حسابی مراقب بود همه ماسک بپوشند. و با اینکه خودش به ماسک حساسیت داشت حتی زمانی تمام اهالی منزل ماسک خود را برداشتند از برداشتن ماسک خود داری میکرد.
یک کپسول از ۳ کپسولی که برای من از بیمارستان اورده شده بود در اتاق بابا گذاشت که نفس کشیدن بابا هم راحت تر شود. اگر ابجی خانم و همسرش نبودند خانواده از هم پاشیده بود. مادر که با حافظه اش نمیتوانست به ۳ نفر برسد. ولی انگار او هم تغییر شخصیت داده بود. ارام و مظلوم شده بود، در دنیای خودش فرو رفته بود. دم به دقیقه به اتاقها سر میزد و احوال همگی را میپرسید. گاهی هم ماسک پوشیدن را فراموش میکرد. غم بستری شدن من بابا را هم از پا دراورده بود و افتاده شده بود. پاشا با کار و کشیک و بیماری من و بابا و خودش نایی برایش نمی ماند و حضور خواهرم و همسرش نعمتی برایش بود.
شب سوم سعی کردم تا انجایی که امکان دارد کارهایم را خودم انجام دهم و زودتر روی پای خودم بیایستم. ابجی خانم هم باید سر کار و زندگیش برگردد. به خصوص که خانه جدیدی خریداری کرده بود و کار اسباب کشی، نیمه کاره رها شده بود. کار و کنفرانس و جلسه هم که جای خودش را داشت. حتی به خاطر من و خانواده بلیطش را ۲ هفته عقب انداخت که هم به نتیجه سیتیزن شیپی پدر و مادر برسد، هم برای ازمایش و سی تی ریه و ام ار ای مغز و ویزیت دکترهایم حضور داشته باشد. هم اوضاع بابا کمی روبراه تر شود.
از اینکه میدید با تمام توان دارم میجنگم، در حد توانم تا میتوانم غذا میخورم. حواسم به تمرینات ریه هست، وزنم چند کیلویی افزایش یافته، به تنهایی در خانه راه میروم و با طپش قلب و نشستن نفسی میگیرم و راه میفتم. از اینکه میدید بابا هم کم کم غذا میخورد و سرفه هایش کمتر شده ست شاد بود. ابجی خانم ابادی خانه بود و بدون او خانه سوت و کور و بی رنگ میشد. جک ها و خنده هایش ، شوخی ها و هیاهویش، بازی با گربه ها و عکس و فیلم گرفتنش حتی کفش خریدن و جیم رفتن و ۲ ساعت ورزش کردنش لبریز از شوق و شور زندگی بود و به اطرافیان انرژی مضاعف میداد.
۱۲ روز بعد از امدن ابجی خانم قرار بود دکترم را ببینم. جمعه ازمایش بگیرم، دوشنبه سیتی اسکن و سه شنبه با دکترم ملاقات داشته باشم. هفته بعد هم ام ار ای مغز و وقت ویزیت دکتر اشعه درمانیم بود. به سختی رگم را گرفتند و دیگر جای غیر کبود روی بازوها و دستانم نمانده ست سیتی را انجام دادم. این اولین ملاقات ابجی خانم با دکتر هورا بود، بارها به خواهرم از دکترم شکایت کرده بودم و از ماجرا کاملا خبر داشت. دکترم از جزئیات بستری من در ای سی یو خبر نداشت. بیمارستان ما اورژانس نداشت و وضعیت اورژانسی من باعث شده بود به بیمارستانی که پاشا در ان کار میکند برویم. دکتر جواب ازمایشهایم را دید که هنوز پلاکت خون و گلبولهای سفید پایین هستند ابتدا تصمیم گرفت شیمی درمانی را ۱ هفته دیگر به تعویق بیندازد. سی تی ریه نشان میداد دیگر ابی در ریه جمع نشده. ضایعه جدیدی در ریه نیست و سایز تومور قبلی هم چند میلیمتری کمتر ست. ضایعات التهاب عفونت و حادثه اخیر هم کمی بهتر شده بود.
تصمیمش را عوض کرد. قرار شد ۲ روز دیگر ازمایش را تکرار کنم که اگر شمارش خونم بهتر شده باشد شیمی درمانی را ادمه دهم. ابجی خانم سوالی پرسید که دقیقا تفاوت و مزایا و عوارض شیمی درمانی را در مقایسه با ایمونوتراپی را برایمان توضیح دهد. دکتر هورا هم بر خلاف همیشه با جزئیات روش درمان بیماران و تفاوتهای ۲ روش درمان را توضیح داد و تا زمانی شیمی درمانی که بعد از ۴ جلسه دوره هایش کمتر میشود سرطان را کنترل کند ایمونوتراپی را برای قدم بعدی نگه میدارد. جوابش برایم قانع کننده بود، مسلما شیمی درمانی عوارض بیشتری داشت، ولی نگه داشتن یک خط درمان در استین منطقی به نظر میرسید، ازمایش، پلاکت خون را ۵۰۰ هزار نشان داد و گلبولهای سفید را ۲۰۰۰ که برای شیمی درمانی قابل قبول بود. روزی که سی تی انجام داده بودم انژیو کت را برای شیمی درمانی در دستم نگه داشتم که دوباره یک کبودی جدید ایجاد نشود. پاشا تاکسی اوبر برایمان گرفت و خودش هم از بیمارستان به راه افتاد. هنوز در صف ثبت نام نیایستاده بودم که پاشا از راه رسید. صف طولانی بود من نشستم و ابجی خانم و پاشا در صف ایستادند،
اتاقم را گرفتم، از شیمی درمانی بدم نمیاید۳ ساعت با پیش درمانهایی که میزنند که یکی دیفن هیدرامین وریدیست به عالم هپروت فرو میروم و بعد از ۳ ساعت سرحال و گشنه از خواب بیدار میشوم.
از یکی از دوستان شماره چند نفر را گرفته بودم که برای چند روز که شیمی درمانی دارم به جای مادر و ابجی خانم نهار بپزد تا انها هم مدتی استراحت داشته باشند هم بوی غذا توی خانه نپیچد گیتی خانم اهل ایران و دیگری سیستر جهان که عربی بود. گیتی خانم را انتخاب کردم. زن تنهایی بود فرزند هم نداشت. خودش سرطان سینه داشت که درمان شذه بود و همسرش از سرطان کبد فوت شده بود. عشق و هدفش کمک کردن به ایرانیان نیازمند بود. هوس خورش قیمه کردم. روز شیمی درمانی سر ساعت ۵ بعد از ظهر غذا را اورد که به راستی خوشمزه بود. خانم ریز چهره و مهربانی بود که ۱ ساعت هم منزلش از منزل ما فاصله داشت. پرسیدم اهل کجاست؟ سختترین غذاهایی که میپزد چه هستند. اهل تهران بود، دلمه و کوفته هایش خوب میشود ولی کباب بلد نیست. وقتی قیمت غذا را که برای ۵ نفر سفارش داده بودم پرسیدم، گفت: من فقط ۱۰ دلار گوشت خریدم. قابلی نداره. با اصرار من ۵۰ دلار قیمت داد. با خودم گفتم یعنی با این همه مسافت صرفش میکنه این همه راه بیاد برا ۵۰ دلار؟ یاد این افتادم ادم نیکوکار فکر عدد و رقم نمیکند. غیر از اسکناس ۱۰۰ دلاری پول دیگری نداشتم. بابا و ابجی خانم هم به همین منوال. به گیتی خانم گفتم ۱۰۰ دلار قبول کنین دفعه بعد با هم حساب میکنیم. کمی فکر کرد و به سمت ماشینش به راه افتاد و با یک ۵۰ دلاری برگشت و قضیه ختم به خیر شد. یک بار دیگر هم لوبیا پلو سفارش دادیم.
بابا که کم کم سرفه هایش بهتر میشد و بیشتر در جمع افتابی میشد. تمرینات سیتیزن شیپی را از نو شروع کردیم بابا گوشش خوب نمیشنود زبانش هم خوب نیست که بتواند یک محاوره کامل داشته باشد ولی سوالهای تاریخ امریکا، نوشتن و سوالهای N400 را خوب میداند. مادر در عوض حافظه اش خوب نیست ولی زبانش خوبست. خودم بیشتر از انها استرس داشتم. ۱۰ روز پیش ساعت هفت و نیم صبح وقت مصاحبه مادر بود و ساعت ۹:۳۰ وقت پدر. تصمیم گرفتم خودم هم با انها بروم. هر چند اشتباه بزرگی بود چون خیلی خسته شدم مسیر طولانی و انتظار طولانیتر. مامورین مصاحبه که همه چهره های جدی و خشنی داشتند. هر کس هم که از در خارج میشد لب و لوبچه اش اویزان بود. شاید خط مشی رئیس جمهور جدید امریکا ست که برای مهاجرت سخت میگیرند. ان هم فلوریدا شهری که ترامپ رای اورد. مادر همه تستها را پاس کرد، فقط تعداد مسافرتهایی که در طول ۵ سال گرین کارت انجام داده بودند خیلی بیشتر از تعداد مجاز بود. ان هم مدت طولانی ۳۰ ماه گاهی اوقات ۹ ماه ایران میماندند. پاسپورتهای قدیمی را هم نبرده بودند که زمان خروج و ورود به امریکا معلوم شود. بابا هم همه تستها جز بخش مکالمه را پاس کرد. بابا مشکل پاسپورت را هم داشت. ولی خدا رو شکر چون تستهای اصلی تاریخ امریکا و اطلاعات شخصی را پاس کرده بودند قرار شد ۲ هفته دیگر یک نامه بفرستند و با فرستادن پاسپورتها یک بار دیگر شرایط سیتیزن شیپی بررسی کنند.
ابجی خانم فردای ان روز ساعت ۵ با پاشا به فرودگاه رفت. برایش یک عدد سیب و ۲ شکلات گذاشتم. همدیگر را سخت در اغوش گرفتیم و برای دیداری زود دعا کردیم.
نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵ساعت 11:4 توسط Rojin|