خرید بک لینک

۵ سالش بود و با دستای کوچولوش برام قلب و گل و ستاره میکشید؛ الان همون دستا تبدیل به دستان هنرمند و نوجوانی شدن که با ذهنی خلاق در جستجوی نو آوری و ساخت طرحهای تازه ست!

۱۷ سال گذشت و مهرانا همون دختر موطلایی که مادرانه و عاشقانه وار دوستش داشتم دانشگاهی شد. طراحی صنعتی دانشگاهی در قلب تهران، شهری عظیم. با فرهنگی تهرانی- شهرستانی و زرنگ بازیهایی که بیشتر خاص شهرای بزرگه . شهری که برای دختری ساده و چشم و گوش بسته که یک بار هم به تنهایی سفر نرفته پر از چلنج و اضطراب خواهد بود. با اینکه فرسنگها ازش فاصله دارم به اندازه خواهرم نگرانش هستم. خدا رو شکر دائی و عموهاش تهرانن و هواشو دارن. هر چند زندگی پردغدقه تهران با مشغله، ترافیک، بچه و مسافتها، وقت زیادی برای سپردن با دیگری برات نمیذاره!

نزدیک به یک ترم گذشته. داره روی پروژه های اخر ترمش کار میکنه.

با دور دوزی برشهای چرمی رنگ روی پارچه ای مثقال، رومیزی دوخته. رومیزیی برای تزئین میز تلوزیونی که سالها پیش برادرم برای خونه مجردی خودش ساخته بود.

پروژه دیگش یه آباژوره که سر رنگی شیشه های نوشابه رو روی لایه چسبون چسبونده و روی حلقه ای چوبی نصب کرده.

استعداد و خلاقیت کار دستی فقط محدود به مهرانا و دائیش نیست و موهبتیه که نسل اندر نسل از مامانی به دختر و نوه و نتیجه، دست به دست چرخیده.

از مامانی یک مفرشو* ی مخملی که روش با مهره های رنگی مهره دوزی شده، همراه با یک بلوز که دکمه هاشم خودش درست کرده به یادگار مونده. ۷۰، ۸۰ سال پیش که هیچ کس نمیدونست چرخ خیاطی چیه و تمام دوخت و دوز با دست انجام میشد. مامانی سبد بافی و گلدوزی و بافتنی هم بلد بود. قالی میبافت، انواع و اقسام نان ها را میپخت و آشپزیشم حرف نداشت.

مادر تنها دختر مامان بود. علارقم اینکه مامانی نمیذاشت دست به سیاه سفید بزنه هنرهایی رو دم دست مادرش یاد گرفت. مادر با وجود اینکه پدر کنارش نبود، مامانی هم سواد زیادی نداشت ادم خود ساخته ای بود. بعد از اینکه دیپلم و فوق دیپلمش رو گرفت ۲۲ سالگی اداره کشاورزی استخدام و به عنوان مروج خانه داری روستاهای کرمان مشغول به کار شد. اون زمان مردمان روستا امکاناتی نداشتن، مردم تو خزانه حمام میگرفتن. حوضهایی که پر از اب بود و زن و مرد شیفت صبح و شب به نوبت تو حوضها حمام میگرفتن ، اون زمان شیر دوش اب نداشتن و همه از همون اب حوض استفاده میکردن و انتهای روز حوض ابش کدر میشد. دارو درمان و پزشک حاذقی هم نبود، درامدها از دامداری و محصولات دام و کشاورزی تامین میشد و بیشترش هم عاید ارباب ها میشد.. مادر کلاسهای سواداموزی برای روستاییان میگذاشت. از خونه هاشون بازدید میکرد، از عادتها، باورها و وضعیت اقتصادیشون مطلع میشد و بر اساس امکانات و توانشون بهشون خانه داری، خیاطی. سالم زندگی کردن و استفاده بهینه از اونچه که داشتن رو اموزش میداد.

انقلاب که شد، از کارش پاکسازی شد. دانشگاه ها تعطیل شد و تحمل کار با سیستم جدید براش امکان نداشت. خانه دار شد. از وقتی یاد میدم یه خونه دار نمونه بود. روپوشهای مدرسمونو خودش میدوخت. روپوشهایی متفاوت از انچه تو بازار بود. روپوش راهنمایی من که از خواهرم به من رسید از یک پارچه پشمی خاکستری رنگ دوخته شده بود که جلوش سرتاسر پلیسه دوزی شده بود، پیراهن و لباسهای عیدمون رو تا وقتی دبستانی و راهنمایی بودیم خودش میدوخت. یادمه یه ژاکت بافتنی بود که با کامواهای رنگی طرح های مختلفی بهش داده بود. من اونقدر عاشق اون ژاکت و طرحهای رنگیش شدم که حاضر شدم ژاکتو که برای برادرم بافته شده بود با کلکسیون تمبر مشترکمون عوض کنم.کت و شلوار و پاپیون و بلوز سفیدی که برای داداشم عید دوخته بود. دامن قرمز گلگلی با یه تاپ سفید و پاپیون که برای تولد من دوخته بود، جلیقه ها و ژاکتهای بافتنی که با ترکیبی از طرحهای لوزی و رنگهای مختلف زمستونها برای تک تک افراد خانواده میبافت اکثرا به یادم مونده.. مادر یک لحظه حتی سفر اخیرش به اینجا با اینکه ۷۷ سالش شده و چشماش دید گذشته رو ندارن نمیتونه بیکار بشینه. تو این سفر ۲ تا پیراهن برا خودش دوخته.

بلوچ دوزی هاش قلاب بافی و گلدوزیهاش هنوز جزئی از دکوراسیون خونه ست. چند تا کراوات بلوچدوزی شده هم برای بابا دوخته بود. سبد بافی و شماره دوزی هم میکرد.

هر عید بساط شیرینی پزیش به پا بود. از کلمپه وکماچ بگیر تا باقلوا و قطاب و مسقطی، نون برنجی،...

خواهرم کرمان و برادرم تهران بین ما ۴ فرزند ذوق و استعداد هنریشون بیشتر به مامانی و مادر رفته. خواهرم که بعید میدونم هنری باشه که بلد نباشه. از دوره راهنمایی کلاس نقاشی میرفت، من و برادرم هم که دبستانی بودیم تابستونا همراش میرفتیم. خواهرم جز شاگردان پیشرفته کلاس بود و رنگ و روغن کار میکرد. یه تابلوی رنگ و روغن که شکل دو تا غو هست به ابجی خانم هدیه داده و تزئین اتاق مهمان ابجی خانم شده. یادمه ۸ سالم بود کلاس نقاشی که میرفتم استاد رو اوستا خطاب میکردم. اگه قرار بود موضوع نقاشی اختیاری باشه، تنها چیزی به ذهنم میرسید کشیدن یک کوزه سیاه و سفید بود. همون طرح امتحان نقاشی مدرسه. برادرم خلاق بود. اون که ۳ سال کوچکتر از من بود نقاشیاش داستان داشت. گوزنی که تیر خورده و داره بچشو لیس میزنه. عقابی که به یه گله حمله میکنه. خلبان و هواپیما و میدان جنگ میکشید. من هم همیشه از نداشتن خلاقیت و موضوعهای تکراری و نگاه استاد احساس سر افکندگی میکردم.

خواهرم هنر تو ذاتش بود. دم عید روی کوزه سفالی سبزه میکاشت و بعد از خشک شدن سبزه, کوزه ها رو نقاشی میکرد و به دوستاش هدیه میداد.

دبیرستان کلاس خطاطی هم میرفت. اونقدر پیگیر قضیه بود که مدارک خطاطی رو تا مدارک پیشرفته گرفت.عاشق معماری بود. قبل از کنکور یک مدت با استاد طراحیش پرسپکتیو هم کار میکرد ولی در نهایت مهندسی الکترونیک قبول شد.

اولین بافتنیش روکشی بود که برای جامدادیش بافته بود. اعتراف میکنم بافتنیهای کلاس طرح کاد دوره راهنمایی من رو هم اون انجام میداد.

اهل گلدوزی و بافتنی و خیاطی و تکیه دوزی بود . لباسها و بافتنی هایی که برای دختراش، همسر و برادر زادم دوخته و بافته اونقدر با سلیقه و هنرمدانه انواع و اقسام مدلهای بافتنی رو طراحی و بافته که هر کس ندونه فکر میکنه کار یک بافنده یا کارگاه شناخته شده ست.

حتی کلاس گلسازی هم میرفت. یه تابلوی گل چینی و یه تابلو با پلاستیکهای نوشابه ساخته بود.

برای هر وسیله به درد نخوری ایده تغییر داشت. اون رو به یه وسیله قابل استفاده و هنرمندانه تبدیل کنه. اون زمان که مهرانا هنوز شیر خشک و سرلاک میخورد قوطی های شیر خشکش رو با کاغذ های رنگی تزئین کرده بود و برای نگهداری سبزیجات خشک ازش استفاده میکرد.

از تکه های پارچه هم استفاده بهینه کرده بود و با حوصله و علاقه ای که داشت یه لحاف ۴۰ تیکه برای مهرانا دوخته بود.

زمانی که به خاطر بیماری من به امریکا اومد اینجا هم بیکار ننشست. ست آشپزخونه از دستگیره و پیشبند و قوری پوشی برام تکه دوزی و گلدوزی کرده که یکی از یادگارهای رنگی خونه ما شدن، چطور یادم میاد چجور ساعتها برای برش و دوختن و هماهنگ کردن پارچه ها، طرح ها و رنگها عاشقانه وقت میگذاشت که دلم براش تنگ میشه و از اینکه سالها پیشش نبودم و نخواهم بود غصم میگیره. .حتی برای قدر دانی از دکتر لو یکی از اساتید پاشا که هر اخر هفته با دست پر و کلی هدایا به خونمون میومد با هنرش قدردانی کرد.تقویمی که با پارچه های تکه دوزی شده به هم دوخته شده مثل کاغذ کادو جلد گرفته شد و با پارچه هایی که شبیه گل بریده شده بود روشو تزئین کرده بود.

ادامه دارد...

مفرشو*

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ساعت 13:42 توسط Rojin|

برچسب: کودکی,هنرمند,است, نویسنده: پویان پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:05

صفحه بندی