برادرم رفیقم بود. همبازی و هم رازم بود. با هم ۳ سال تفاوت سنی داشیم. ۹ ساله شد که همبازی و رفیقانش عوض شد و وارد دنیای پسرانه شد،. نوید پسر خوشگل و خوش رو و مهربونی بود. خوش زبون بود و همه دوستش داشتن، انگار مهره مار داشت. خواهرام هم سن و سال هم بودن و من و برادرم با هم همزبون بودیم. ابجی خانم بزرگه هر جا دعوت میشد خواهرم رو هم با خودش میبرد. ساناز یکی از دوستای متجدد و پولدار ابجی خانم بود که مهمونیای مختلط میداد. بیشتر دوست و اشنا بودن. ۱۳،۱۴ سالم که شد دلم میخواست منم تو دنیای دخترونش دعوت بشم ولی سن و سال من بهشون نمیخورد. گاهی برادرم رو با خودشون میبردن، نوید رو همه دوست داشتن از معلم و فامیل و دوست و همسایه و همکلاسیها و مغازه دار.... روزهایی که همه مهمونی میرفتن تنها میموندم، یا مشغول درس و مشق میشدم یا با شاگردای خیالیم معلم بازی میکردم. تو دلم غصه میخوردم چرا منو نبردن؟!
برادرم زود بزرگ شد. زودتر از من و بزرگ شدنش برام سخت بود. اخه اون تنها همبازی من بود. دلم هنوز برا اون روزایی که ۸ سالم بود و از راه مدرسه میرفتم مهدکودک دنبالش تنگ میشه. دستش رو میگرفتم و ترسون ترسون از خیابون رد میشدیم. مهمون که داشتیم اتاق مادر بابا جایگاه ما بود. رو تخت فنریشون بالا پایین میپریدیم. بابا که ظهرا خواب بود از سر و صدای ما بیدار میشد، عصبانی دنبالمون میکرد ما هم دور حیاطو پله های خونه و میز اشپزخونه دورش میگردوندیم. گاهی من پشت مبل قایم میشدم بابا منو پیدا نمیکرد و دنبال اون میدوید. بعد از یه مدت که خسته میشد و دستش بهمون نمیرسید میگفت من بعد اگه ظهر سر و صدا کنین من میدونم و شماها.
برادرم یک روز عید لباس پوشید رفت مهمانخانه، خانواده شوهر ابجی خانم اومده بودن عید دیدنی. من خجالتی بودم از ادما فرار میکردم، شاید اعتماد به نفسی که میباست در کودکی نسبت به خودم کسب کنم کسب نکرده بودم، ولی اون اجتماعی بود. تو مهمونیها در حالی که کوچکتر از من بود و زبونش هنوز میگرفت بلبل زبونی میکرد .باهوش بود. خوش برخورد بود و خیلی راحت تو دل همه جا میشد. از اشتباه حرف زدن نمیترسید.
تجربه میکرد. اهل ریسک بود. دوچرخه ای که بابا براش گرفت دیگه به کل دنیامون رو از هم جدا کرد. وجه اشتراکمون کلکسیون تمبر و پاک کن و کبریت و برنامه کودک ساعت ۲ بود.
اولین بار که سوار دوچرخه شده بود بابا با ماشین دنبالش رفته بود که گم نشه. کل خیابون شریعتی رو رکاب زده بود ولی برگشته بود. من همیشه از دوچرخه میترسیدم. یه بار که ۶ سالم بود از تهگاه خونه افتاده بودم پایین و بین گلهای رز باغچه گیر کرده بودم. ۹ سالش بود با دوچرخه کوچکش تا خیابون استقلال رکاب میزد و کیت های الکتریکی میخرید. کیتها رو سر و هم بندی میکرد و یه وسیله الکتریکی کاربردی ازش در میورد. نمیدونم چطور عاشق نجاری شد ولی اولین میز تحریر اتاق کارش رو خودش با دستای کوچک از نئوپان درست کرد. انگار خلاقیت نجاری تو وجودش بود. بعد ها کلاس معرق ثبت نام کرد و تمام وقتش رو تو کارگاه کوچک مثلثیش که زمانی محل لحاف و دشک خونه بود وقت میگذروند.
دومین کاری که درست کرد خیلی دوست داشتم. از تنه درخت قطعه چوبهایی اره کرده بود، داخلش رو با مته سوراخ کرده بود و یه مداد شمعی توش جا داده بود و بر اساس رنگ مداد شمعی روی چوب رو رنگ کرده بود. ۳ مداد شمعی سبز و زرد و قرمز دست ساز.

کار بعدیش یه جعبه بود. کارای اولیش ابتدایی و پر نقص بود ولی کم کم حرفه ای تر میشد.

گاهی هم منبت کار میکرد و روی چوب نقش نگار کنده کاری میکرد. از هر چیزی ایده میگرفت از سنتور من، از تخته نرد...

یه سری تابلوی کوچک پرنده و نهنگ ساخته بود که هر کدوم از چوپ یه درختی بود. به همه ما یکی از سرش داده بود. از یزد به کرمان که انتقالی گرفتم تابلوی خودمو اتاق دختر عموم جا گذاشتم. چند ماه بعد که برای یه امتحان به یزد برگشتم دیدم تابلو تزئین دیوار اتاق دختر عموم شده. خیلی حرص خوردم که صاحب یادگاری برادرم شده. تو دلم همیشه میخواستم بهش بگم ولی یه جورایی روم نشد. خلاصه هر دو خواهرم از این تابلوها دارن الا من!


کلاس معرق که رفت دیگه کاراش حرفه ای شده بود. شعر چاپ میکرد و با ظرافت از چوب قالبش رو در میوورد. حتی گلهای مینیاتوری تابلوش رو هم جداگانه میبرید و همه رو یه روشهای حرفه ای معرق کاری سر هم بندی میکرد. از نقاشیهای فرشچیان هم چند تابلو درست کرد که یکیش رو موقع رفتن ابجی خانم به کانادا بهش هدیه داد. یکیشم نیمه تموم خونه مادر بابا مونده. یه کارگاه نجاری با کلیه وسائل نجاری درست کرده بود. از کاراش تخته نردش که به نظرم از همه کاراش ظریفتره موقعی میومدم امریکا به من داد و یه تابلوی معرق کوچیک که اونم کار زیادی برده ولی رطوبت اینجا چوب نئوپان زیرش رو کج کرد و قاب دور تابلو که اون هم کار دست خودش بود رو از هم جدا شد. ابجی خانما به هر کدوم یکی از قابهای گردی که با ماده نیمه پلی استر پر شده هدیه داد.




طفلکی هیچی از کاراش رو به یادبود اون سال ها برای خودش نگه نداشته حتی دیگه وقت درست کردن این تابلوها رو هم برای خونه و همسرش نداشته. دلم میخواد ایران رفتم یکی از یادگارهای کودکیشو به خودش برگردونم.
کار دیگه ای که کنار نجاری شروع کرده بود صحافی بود. کتابهای پاره پوره قدیمی مثل امیر ارسلان نامدار. کتابهای قران قدیمی رو یه جوری درست میکرد که با کار یه صحاف گر حرفه ای فرق نداشت. حتی برای قران ها جلد چوبی میساخت و با پارچه روی جلدها رو میپوشوند.
سال اول دبیرستان که بودم برای کلاس فیزیک میبایست یه کار عملی برای مدارهای موازی ارائه بدیم. میدونستم اکثرا یه لامپ رو به یه کلید وصل میکنن که روشن بشه. وقتی از برادرم کمک خواستم طبق معمول یه ایده جدید داشت. با کیتهای الکتریکی کار کرده بود و میدونست چی به چیه. با اینکه سال اول راهنمایی بود ایدش هم هیجان انگیز بود هم متفاوت. بازی هشیار و بیدار!! یه حلقه رو از میله های کج و کوله رد میکردیم و در اثر برخورد به میله هم چراغ روشن میشد هم زنگش به صدا میومد.. کار عملی فیزیک من سرگرمترین و جالبترین کار دستی کلاس بود و بعدها تا مدتها اسباب بازی خانه.
برادرم هم دانشگاه هنر تهران رشته شهرسازی قبول شد. بعد ها برای دانشجوها ماکت هم میساخت و از این لحاظ یکی از معروفترین افراد دانشگاه شده بود و هر کس ماکت میخواست از اون کمک میگرفت.




دانشگاه و درسش که تموم شد چند سالی رشته خودش کار کرد. ولی بعد دنبال همون علاقه کودکیش رفت. چوب و نجاری. الان یه کارگاه چوب با دستگاههای پیشرفته و چند تا کارگر داره که سفارش دکوراسیون خونه و مغازه های مردم رو قبول میکنه. برای برادرم خوشحالم که با قلب مهربونش هم تو کارش موفق شد هم دنبال همون رشته ای که از بچگی بهش علاقه داشت رفته..
هر کودکی یک هنرمند است، مساله مهم هنرمند ماندن ست...
پایان
نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵ساعت 17:4 توسط Rojin|