ساعت نه و نیم از هتل تصویه حساب کردیم. قرار شد صبحانه رو بین جاده تو یکی از رستورانهای بین شهری صرف کنیم. مسیرمون از استین به تمپل ۱ ساعت و نیم راه بود. تمپل یه شهر کوچیکه که طبق سرشماری سال ۲۰۱۶ فقط ۷۲ هزار جمعیت داره. ۳۵ کیلومتری استین به شهر Round Rock رسیدیم، اونم شهر کوچیکیه و فقط یکم جمعیتش از تمپل بیشتره. ۹ سال پیش که تمپل زندگی میکردیم و پدر مادر اولین بار به امریکا اومده بودن هر فرصتی پیدا میکردیم عازم سفر میشدیم. اکثر شهرهای معروف تگزاس که نزدیکمون بود رو با ماشین گشتیم. مثل هیوستون، گلوستون، سن انتونیو، استین، دالاس، حتی موزه ها و باغ گل، سینمای ۳ بعدی، بازار کشاورزان اگه بود، سافاری و اکثر جاهای توریستی رو میدیدیم. سفرهای بعدیشون، ایالتها و شهرهای شناخته شده دیگه رو با هم گشتیم. حالا که با خودم فکر میکنم میگم چطور تونستیم خرج این همه سفر رو جور کنیم؟! حرفی از بیماری من در میون نبود. وقتامون ازادتر بود، میخواستیم به پدر و مادر حسابی خوش بگذره و از هیچ چیز دریغ نمیکردیم. همون شده که همیشه یاد تگزاس و سفرها و خوش گذشتنها میفتن و افسوس اون زمان ها رو میخورن!
راند راک Outlet mall بزرگی هم داشت که در فضای باز فروشگاههای مارک دار هر کدوم شعبه ای داشتن و اجناسشون رو به قیمت تولیدی کارخانه میفروختن. رفتن به اوت لت هم یکی از سرگرمیهامون بود، به خصوص که همیشه تخفیف ۵۰-۶۰ درصدی هم داشت و اجناس خوبی هم از توش پیدا میشد. قصد داشتم اگه موقع برگشت وقت داشتیم سری هم به اونجا بزنیم.
طبق معمول نام رستورانی که بیشترین ستاره رو گرفته بود توی اپ yelp از تو موبایل پیدا کردیم. رستورانی به نام "کافه جابا". ظاهرا رستوران خوبی بود. صف طویلی جلوی در رستوران منتظر خالی شدن میز ایستاده یا نشسته بودن. شب قبل چیزی نخورده بودم و حسابی گشنم بود. از ماشین دستم رو به لبه پنجره گرفتم تا اومدم از جام بلند شم از شدت درد جیغم دروامد، آآآآخخخخخخ دستم آآآآآخ دستم، پاشا که حسابی هول شده بود سریع شیشه ماشین رو پایین کشید و به سمتم دوید. طبق عادت همیشگیش اولین کاری کرده بود پنجره های ماشین رو بسته بود. طفلک شاید حواسش نبود پنجره یا در ماشین مدتهاست برای بلند شدن عصای دست من شده. هراسان به سمتم دوید و میخواست دستمو بگیره. از درد نمیتونستم انگشتامو تکون بدم فقط گفتم "یخ برام بیاره". به سمت رستوران دوید. یه لحظه به اطراف نگاه کردم. جمعیت با نگاههای پرسشگرانه و دلسوزانه شاهد جیغها و درد های من بودن.
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل