ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)، فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم. من هنوز هر روز از او میآموزم. آمید دارم که شما نیز هم. با محبت، آبجی خانم
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل
ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)،
فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم.
من هنوز هر روز از او میآموزم. آمید دارم که شما نیز هم.
با محبت،
آبجی خانم
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل
تا ۳ روز پیش خوشحال بودم که امروز شنبه هم مثل شنبه ۵ سال پیش دوست داشتنی هستم که همه خانواده خودشون رو موقع بدترین خبر زندگیم به هم برسونن فهمیدم مرگم امروزه
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل
برچسب: توهم,
نویسنده: پویان پاکدل
ب
با اینکه سیستم ایمنیم درب و داغونه و تعداد گلبولهای سفید که باید بالای ۷ هزار باشه فقط ۲ هزار تا ست. با اینکه پلاکت خونم ۵۰ هزار بوده و ۱۰ واحد پلاکت به بهم تزریق کردن و قرار بود به ۸۰ برسه که برم خونه هنوز تغییر زیادی نکرده، نزدیک ظهر پرستارا و دکترا از رفتن به خونه بهم خبر میدادن. پاشا بهم گفته بود شاید امروز رو هم باید میموندم و تا عصر ساعت ۵ منتظر اومدن پاشا و دکتر ریم بودم که ببینم تکلیفم چی میشه؟
پاشا از صبح همه امکانات بیمارستان رو برای خونه با مسئولین بیمه هماهنگ کرده بود. از جمله دستگاه اکسیژن ، وسائل و داروهای اکسیژن درمانی حتی شلنگ و تخت بیمارستان رو سفارش داده بود. ابجی خا
۵ سالش بود و با دستای کوچولوش برام قلب و گل و ستاره میکشید؛ الان همون دستا تبدیل به دستان هنرمند و نوجوانی شدن که با ذهنی خلاق در جستجوی نو آوری و ساخت طرحهای تازه ست!
۱۷ سال گذشت و مهرانا همون دختر موطلایی که مادرانه و عاشقانه وار دوستش داشتم دانشگاهی شد. طراحی صنعتی دانشگاهی در قلب تهران، شهری عظیم. با فرهنگی تهرانی- شهرستانی و زرنگ بازیهایی که بیشتر خاص شهرای بزرگه . شهری که برای دختری ساده و چشم و گوش بسته که یک بار هم به تنهایی سفر نرفته پر از چلنج و اضطراب خواهد بود. با اینکه فرسنگها ازش فاصله دارم به اندازه خواهرم نگرانش هستم. خدا رو شکر دائی و عموهاش تهرانن و هواش
برادرم رفیقم بود. همبازی و هم رازم بود. با هم ۳ سال تفاوت سنی داشیم. ۹ ساله شد که همبازی و رفیقانش عوض شد و وارد دنیای پسرانه شد،. نوید پسر خوشگل و خوش رو و مهربونی بود. خوش زبون بود و همه دوستش داشتن، انگار مهره مار داشت. خواهرام هم سن و سال هم بودن و من و برادرم با هم همزبون بودیم. ابجی خانم بزرگه هر جا دعوت میشد خواهرم رو هم با خودش میبرد. ساناز یکی از دوستای متجدد و پولدار ابجی خانم بود که مهمونیای مختلط میداد. بیشتر دوست و اشنا بودن. ۱۳،۱۴ سالم که شد دلم میخواست منم تو دنیای دخترونش دعوت بشم ولی سن و سال من بهشون نمیخورد. گاهی برادرم رو با خودشون میبردن، نوید رو همه دوست داشتن از معل
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل
برچسب:
نویسنده: پویان پاکدل
برچسب: دایه عزیزتر از مادر,مادر عزیزتر از جانم,
نویسنده: پویان پاکدل