بم که رفته بود حالا هر چی دیده بود هر چی ندیده بود، من که نبودم نمیتونم چیزی بگم. دیدیم که نامه نوشته حرکت کن فورا بیا که فاطمه رو میخوام بفرستم کرمان. فاطمه خانمم لابد یه کارای جلفی کرده بود. از ای کارا زیاد میکرد. ما هم حرکت کردیم و رفتیم و گفتیم خونه رو چکار کنیم؟ بدیم خونه رو به اجاره شوهر شوکت خانم بیانی. اجاره اینا باشه شوکت خانمم باشه خونه خراب نمیشه. فرستادم عقب بیانی و به همو وسیله هم میرزاحمد خان نوشته بود به بیانی که دختر عمومو حرکت بدین بیا.
بیانیم کار و بارامونو کرد و اومدیم خونه رو واگذار کنیم به بیانی که حشمت خانمی پیدا شد. پیدا شد که ای خونه مال منه . تو کی هستی که خونه اجاره میدی؟ جنگ و جدال دیگه هر جوری بود خونه رو دادیم به اجاره بیانی . بنده خدا اومد ما رو هم حرکت داد رفتیم بم. بم نشستم پا میرزحمد خان گفتم ای بچیه، چیزی نمیفهمه، کم کم برا میاد، اینو اگه بفرستی کرمان حرف براش در میارن. دیگه میرزحمد خانو ارومش کردم. اونم کوتا اومد. دیگه بم برام خوب بود. یه خونه بزرگی بود و باغ و حیاطی داشت و اتاق من جدا بود. اتاق فاطم خانم جدا بود. اتاق مادرش جدا بود. خیلیم با هم مهربونو، خیلی هم با هم خوبو.
تا یه وقتی دعوت شدیم خونه افضل خانم. باغبونیم داشتیم تو خونه و خونه رو هم به همو سپردیم. رفتیم مهمونی. یدفه دیدیم در زدن، رفتم دم در، گفتن باغبونتون گفته بیا خونتونو دزد کنده. پاشدیم رفتیم دیدیم خوب طلاهای فاطم خانمو که تو یه گویی بود نبردن. طلاها رو نبردن گذاشتن پای چمدون. دیگه هیچی که مال او بود نبرده بودن.
یک سینی نقره بود که به اصطلاح به اسم من بود، میرزاحمد خان از من پنهونی داده بود به فاطم خانم، سینی نقره رو برده بودنو، یه ۲ تا پته برده بودنو. یه ۵۰۰ تومن پول لا لباسا بود برده بودن. همه ظرفا نقرمو برده بودنو، دیگه همینا. تا صبح هم که همی اطرافیا اومدن، گفتن شما فکر کجا هستین؟ اگه اومدین، خواستین طرفداری کنین ،خونتونو بگیرین ،شکایت کنین، پاگیر بشین، ژاندارم بیارین، میان جون خودتونم مییرن،
خودشم میکشن دیگه هیچی عایدتون نمیشه. دیگه دهن بتو* شدن، دیگه هیچیم نگفتن. خونه رو هم دزدا بردن. دیگه ای دخترمو به چه ترکیب من بزرگش کردمو و تا کلاس ۳ هم بم فرستادمش مدرسه. دیگه همش سرگرم وارسی باغبون و نونوا و نوکرو کلفتا ضبط ربط اومور خونه بودم، فیس و افاده های خوار شوها هم بالا سرم. میرزاحمد خان هم سرش با فاطم خانم گرم بود، کاری دیگه به من نداشت. فقط ای دخترم را به را شد، ای عادت داشت کنار پدرش همیشه بخوابه. اینا میومدن بخوابن، میگفت من کاری ندارم. بزارین همیجا پایین پاش بخوابم، افضل خانم پیداش میشد دستای ای بچه رو میکشید از اتاق اینا بیرون میکرد. خلاصه بچم دیگه بابایی ندید. همش گریه زاری داشت، دیگه کم کم هر کی با ای جریان کنار اومده بود، کار خودشونو میکردن ، خیلی به سر و پای هم نمی پیچیدن. اینم مسافرت بم مادر.
دیگه من مادرتو برداشتم رفتم بافت، بی بی و میرزحسن خان برادر میرزاحمد، هم با زنش اومدن. افضل خانم که عروس شد همو بم موندگار شد، دیگه کاری به زندگی ما نداشت. دیدم که میخوان دخترمو از مدرسه بکشن. خودمم ناراحت بودم، وقتی گفتن میخوان اینو از مدرسه بکشن، گفتم خو ای چطو باید فردا زندگی بکنه. جون گرفته شدم، اومدم کرمان. فاطم خانم یه خونه قدیمی داشت که نصفش مال میرزاحمد خان بود، رفتیم همو خونه موندگار شدیم. میرزاحمد خان هم رفت مدرسه ثبت نامش کرد و خودش رفت بافت، دیگه هر ۲، ۳ ماهی یه پولی برامون میفرستاد. یه یه سالی ما تو ای خونه بودیم باز فاطم خانم و بی بی و افضل خانم که شوهرش طلاقش داده بود هم اومدن کرمان. حالا اینا به حرفای فاطم خانم هی گوش میدادن که ای دخترتو از مدرسه بکش عروسش کن. خودشونم شوهر پیدا میکردن. منم حرص میخوردم، جوش میزدم، نکنه پدرش از مدرسه اینو بکشه. دیگه خونه کوچیک بود میرزاحمدخان هم ایدفه خام حرفا خواهرا و فاطم خانم نشد. یه خونه کوچکی برامون کرایه کرد رفتیم اوجا. دیگه مادر، ای مادرتو من به دندون کشیدم که از دستم نره. ۱۲ سال خوند پدرش خرج درس خوندنشو میفرستاد. ولی ایقد نبود که چیزی تش بمونه پس اندازی کنیم، بچم دیپلمشو گرفت. دیگه ما میرزاحمد خانی ندیدیم، من از اووقت با مادرت زندگی میکردم..
( قصه مامانی قصه یکی از هزاران زن سالهای پیش ست. سالهایی که ۴ زن گرفتن چیز عجیبی نبود. زن رنج کشیده و صبوری که هیچ وقت از ظلمهایی که به او میشد شکایتی نکرد. فاطمه خانم برای همسرش ۶ فرزند به دنیا اورد. ۳ پسر و ۳ دختر.
من پدر بزرگم را ۲ بار دیدم، هیچ احساسی به او نداشتم. یک بارکه بابا بزرگ مریض بود همراه پدر و مادرم و خواهرم به خانه اش رفتیم، زنگ زدیم. کسی خانه نبود. فاطمه خانم در را باز کرد. به محض دیدن ما خواست در را ببندد. پدرم نگذاشت و با هول دادن در و کنار زدن فاطمه خانم به داخل رفتیم. یادم هست که بابا بزرگ را بوسیدیم ولی جلسه بوی آرامش نداشت. فاطمه خانم را شماتت میکرد که چرا نمیگذارد دخترش را ببیند.
بار دوم در سن ۷۶ سالگی به خانه ما امد.
گفت "من در حق دختر عموم بدی کردم، حقش ضایع شده، ملکاشم فروختم. میخوام در زمان حیاتم دین ادایی کنم مهریشو بدم. فاطمه خانم نمیزاره من این کارو بکنم. شما از ما دادگاه شکایت کنین که قانونی حقشو بهش بدم.
مهریه مامانی یک راس اسب مادیان و کره، یک حبه* از جنت آباد، یک دست فرش، ۵ من مس، یه دست رختخواب، ،،،
به دادگاه رفتند. مادرم در نامه اش علاوه بر درخواست مهریه خواستار نفقه هم شد. خرج تمام سالهایی که میرزاحمد خان زنش و دخترش را فراموش کرده بود .وقتی میرزاحمد خان متن نامه را متوجه شد، گفت " این زن تمکین نکرده من نفقه نمیدم اصلا میخوام طلاقش بدم.
در نهایت به خانه آمدند مامان را راضی کردند که از نفقه بگذرد در عوض یک حب از جنت اباد و ۳۰۰ متر مربع از خانه و باغ بافت به مامانی رسید.
مامانی از زمانی دخترش به دبستان میرفت همیشه با او بود و با او زندگی میکرد. مامانی عزیز خانه ما بود. مامانی عزیزتر و مهربانتر از مادر ما بود. مامانی خودش نور چشمانش را از دست داده بود ولی نور چشمان ما بود. روحش شاد.
پایان.
* بتو شدن: ساکت شدن
* حبه: ۱/۹۶ یک ملک
برچسب: دایه عزیزتر از مادر,مادر عزیزتر از جانم,
نویسنده: پویان پاکدل