مدعویین تمام کسانی بودند که پاشا دوست داشت در جشنش حضور داشته باشند، آبجی خانم و همسرش، الیزا و اقای امیری، دوستان نزدیک، پرسنل اتاق عمل و پرستارهای بخش به این مراسم دعوت داشتند. کارت دعوت توسط منشی بخش جراحی مغز و اعصاب به تک تک افراد فرستاده میشد.
وقتی چهره خندان و شاداب پاشا را میدیدم که چطور در جمع نقطه عطف همه شده ست، چطور با همه صمیمانه رفتار میکند، چقدر دوستش دارند، از ته دل خوشحال بودم. رزیدنتهای سال پایینتر که پاشا مسئول تعیین کردن وظایف و اموزش شان بود دورش جمع شده بودند و بگو و بخند داشتند. انگار سال خوبی را با چیف رزیدنت ارشدشان گذرانده بودند. پاشا برنامه کشیک رزیدنتها را جوری تنظیم کرده بود که به هیچ کس فشار نیاید و بیدار خوابی نکشند. تنها رزیدنت ارشد گروه بود؛ هر روز هفته ساعت ۴:۳۰ صبح از خانه خارج میشد تا بتواند تا ساعت ۶ صبح، مریض های روز گذشته را با رزیدنت انکال ویزیت کند، او را به خانه بفرستد و خودش به اساتید گزارش شبانه را تحویل دهد.
مراقب بود بیمارانی که قرار بود جراحی داشته باشند، اتاق عملی برایشان تعیین شده باشد و کسی از تو نیفتد. حواسش بود همه وسایل مورد نیاز عمل در اتاق جراحی آماده باشد. برنامه تعطیلات دانشجویان را طوری تنظیم میکرد که هیچ کس ناراضی نباشد.
بیمارستان مرکز بیماران تصادفی و تراما سنتر بود و از شهرهای دور و نزدیک بیماران مصدوم را با هلیکوپتر به بیمارستان میاوردند و هر روز سرشان شلوغ بود.
خودش که سال اول رزیدنتی بود ساعتهای کشیک آنچنان طولانی بود که یک روز در میان ۳۰ ساعت میبایست کشیک بایستد. برای جراحی مغز و اعصاب هر ساله تنها ۲ رزیدنت جدید میگرفتند و این روال در تمام بیمارستانها و شهرها و ایالت های مختلف جریان داشت.
چیف رزیدنتها که زمان او ۳ نفر بودند، هیچ به فکر خستگی و بیخوابی رزیدنتهای سال اول که تازه با دنیای جراحی مغز و اعصاب آشنا شده بودند نبودند. سر کنفرانسهای صبحگاهی رزیدنتهای سال اول خسته ترین افراد در بین جمع بودند و جواب دادن به سوالات اساتید، با بیدار خوابی شبانه برایشان سخت بود.
زمانی شده بود که پاشا از زور خستگی شام نخورده میخوابید. زمانی شده بود که از فرط خستگی و فرصت درس نخواندن از بقیه هم دوره ای هایش عقب مانده بود. زمانی بود که پاشا حتی یک لحظه هم ارام نداشت. از تجربه ای که خودش در کشیکها کسب کرده بود، برنامه رزیدنتها را بدون اینکه فشاری به کسی بیاید تنظیم کرده بود، یک رزیدنت یک هفته از ۶ صبح تا ۶ شب، و رزیدنت دیگر ۱ هفته از ۶ شب تا ۶ صبح کشیک می ایستاد. هر زمان که رزیدنتها خبر میدادند سرشان شلوغ شده خودش اسکراب میپوشید و به کمکشان میرفت. روز و شب برایش معنایی نداشت.
اساتیدی که اکثرشان را میشناختم به پیشوازمان امدند و مرا در آغوش گرفتند و تبریک گفتند،
در این مراسم، تازه فهمیدم چقدر پاشا حتی در محیط کاری ادمی افتاده و بی افاده، مسئولیت شناس ، مهربان، خوش برخورد و دوست داشتنی ست.
پاشا مرا با پرستاران و پرسنل اتاق عمل که انگار بخشی از خانواده اش بودند آشنا کرد.
پرستاری که هر پنج شنبه برایم کیک میپخت و میفرستاد، پرسنلی که سبد گل برایم فرستاده بودند، با تک تکشان دست دادم و همه گشاده رو با من آشنا شدند و از سختکوشی پاشا برایم تعریف کردند.
مراسم صبح با سرو صبحانه شروع شد و بعد از اینکه دکتر ون لاورن مراسم افتتاحیه را اغاز کرد، از پاشا خواست پشت تریبون برود و برای حاضرین صحبت کند.
پاشا از تمام پرسنل اتاق عمل، پرستاران، رزیدنتها و منشی بخش و اساتیدی که در این سال با او همکاری داشتند تا سال خوبی رقم بخورد با ذکر نام تشکر کرد، از رزیدنتهای سال اول که کارشان را به خوبی انجام داده بودند، از خانواده ام که هیچ وقت در مراحل سخت بیمای تنهایمان نگذاشتند و به هر ترتیبی خودشان را به ما رساندند قدر دانی کرد. جالب بود هیچ اسمی را از قلم ننداخت. از انجا که من هم یک متن اماده کرده بودم باقی وقتش را من داد.
وقتی پشت تریبون رفتم از ترس و دلهره ای که انتظارش را داشتم خبری نبود.
انقدر از روی متنی که نوشته بودم و آبجی خانم برایم اصلاح کرده بود خوانده بودم و جلوی پدر و مادر اجرا کرده بودم که تمامش را از حفظ بودم. نمیدانم چرا با اینکه ۹ روز از مراسم گذشته، من هر شب قبل از خواب در دلم نامه را از اول تا آخر میخوانم. انگار ورد شبانه من شده ست. (متن نامه را ادامه مطلب میگذارم هر چند حدس میزنم کسی حال و حوصله انگلیسی خواندن نداشته باشد.)
در حین خواندن متن به تک تک حاضرین نگاه میکردم. وقتی اشک را در چشمان بسیاری از مدعووین دیدم خودم هم بیقرار شدم. برای اینکه احساساتم را کنترل کنم جرعه ای قهوه نوشیدم. میدانم خیلیها لرزش دستانم و ریختن قهوه به روی متنم را دیدند. کمی از لرزش دستم خجالت کشیدم. بعد از اتمام سخنرانی دکتر ونلاورن رئیس اصلی رزینتهای مغز و اعصاب به جلو آمد. بغلم گرفت و از من تشکر کرد.
بعد از مراسم هر کسی را میدیدم از متنی که اجرا کرده بودم و آنها را تحت تاثیر قرار داده بود تعریف میکردند. من هم ذوق زده از همگی تشکر میکردم، شاید ورد شبانه هم بی ربط از این تعریف و تمجید ها نباشد!!
مراسم عصر هم به خوبی انجام شد، دوستان نزدیک کسانی که در مراسم صبح حضور نداشتند، الیزا و مادرش الیزابت، پدر و مادر و ابجی خانم و همسرش، همگی دور یک میز گرد نشستیم. مراسم شام، سلف سرویس بود. مراسم با کلیپی که دانشجویان برای پاشا ساخته بودند شروع شد.
هر کدام حرفی میزدند و حکایتی داشتند. یکی تعریف میکرد زمانی که کشیک بوده و مریض بدحال داشته، به خواست پاشا هر ساعتی از شب، سوالی که داشت به او زنگ میزد و او تمام شب بیدار بود تا کمکش کند. یکی دیگر از صبور بودن پاشا که تکنیکهای جراحی را به دقت به او آموزش میداد یاد میکرد. یکی از اینکه چطور پاشا هر ۱ساعت با او تماس میگرفت و حال مریض بدحال را میپرسید، هر مشکلی پیش میامد هر ساعت شب در کمتر از ۲۰ دقیقه خودش را به بیمارستان میرساند، پرستاران هم گروهی در ویدئویی کوتاه جشن فارغ التحصیلیش را تبریک گفتند، رپها، افرادی که وسائل و دستگاههای نوروسرجری را مهیا میکردند از نظم و پشتکارش تعریف کردند. با تماشای این کلیپ اشک در چشمانم جمع شد و عشقم به پاشا دو چندان تر.
دکتر اسمیت همان دکتری که سگش کارمت را برایم میاورد تا مونس تنهاییهایم باشد، همانی که برایم زمان شیمی درمانی آشپزی میکرد، همان که برایمان ویلا کرایه کرد که مدتی با پدر و مادر و پاشا به استراحت لب دریا برویم به روی صحنه رفت. کلیپی از بیوگرافی پاشا تهیه کرده بود. پاشا عکسهایی در اختیارش گذاشته بود که بیوگرافی مستندتر باشد. از تولدش در آمریکا گرفته تا برگشتنش به ایران در ۱ سالگی، دانشگاه قبول شدن و آشنایی با من، برگشتن به امریکا، کار شبانه روزی در فرش فروشی و وله پارکینگ، ازدواج با من و قبول شدن پزشکی و در نهایت تخصص با جزئیات سخن گفت. خودش از پاشا برای ورود به رزیدنتی مصاحبه کرده بود و تحت تاثیر مصاحبه و سخت کوشیش قرار گرفته بود. در تمام طول اجرا بغضی در صدایش بود. زمانی که به بیماری من رسید بغضش هم ترکید. پاشا هم در کارش بینظیر بود هم در مراقبت از همسرش، هم در صبوریش ، هم در ایمانش.
بعد از سخنرانی دکتر اسمیت، دکتر ونلاورن پشت تریبون رفت پاشا را به روی سن خواست، ۲ لوح به پاشا داد. یکی لوح پایان نامه تخصص مغز و اعصاب و یکی گواهینامه فوق تخصص Skull Base ( جراحیهای قسمتهای عمیق مغز که از طریق بینی انجام میشود.) پاشا سال ۵ رزیدنسی به جای گذراندن دوره تحقیق درخواست فوق تخصص داده بود، با اینکه سال ۵ سال استراحت رزیدنتها بود، پاشا این یک سال را هم با کار شبانه روزی گذرانده بود. آخر هفته ها که کشیک نبود به سالن تشریح بیمارستان میرفت و با تمرین روی اسکلت جمجمه مهارتش را در جراحی بالا میبرد. خانه که بود در حالی که روی جمجمه ها کار میکرد خوابش میگرفت. در کارش چنان خبره شده بود که اساتیدش که بعضی تکنیکها رو نمیدانستند از او کمک میگرفتند.
۲ تندیس هم به او دادند، یکی یک عدد سیب نقره ای بود که دانشجویان به بهترین فرد گروه رزیدنتی سال که نقش آموزشی بیشتری داشت میدادند. و یکی تندیس کریستالی از یک گاومیش که سنبل دانشگاه و بیمارستان بود.
آخر مراسم دوستان و آشنایان، اساتید و رزیدنتها هر کدام هدیه ای به پاشا دادند و با اکثریت عکس یادگاری گرفتیم. هدیه ها آنقدر زیاد بود که هر کدام چند بسته به دست گرفتیم و به ماشین بردیم. نیمه شب بود، به خانه رسیدیم و پشمک و برفک به وارسی هدیه ها مشغول شدند.
من سرشار از عشق و ارامش سالهای گذشته را در ذهنم مرور میکردم، از کجا شروع شد و به کجا ختم شد، از چه طوفانهای به سلامت گذشتیم و پاشا به ارزوی کودکیش رسید. پاشا خوشحال ست و من هم از خوشحالی او خوشحالم، پیش به سوی فردایی بهتر!
پاشا ۲۵ روز تا شروع کارش تعطیل است. ۲۵ روز استراحت و تفریح. حوصله اش از خانه ماندن و کار نکردن سر میرود. باید با هم به سفر برویم، این هفته هر روز درگیر دکتر رفتن هستیم. من امشب ام ار ای دارم. پدر فردا وقت چشم پزشکی دارد، مادر پس فردا وقت دکتر گلوکوما چشم دارد. من پس پس فردا دکترم را میبینم.
خدا کند همه چیز خوب باشد که بلیط سفر را گرفته ایم. :) سفر به لوننبرگ در کانادا
برچسب: پیش به سوی کوه اسرار آمیز,پیش به سوی به انگلیسی,پیش به سوی موفقیت,پیش به سوی خدا,پیش به سوی دبستان,پیش به سوی لاغری,پیش به سوی هدف,پیش به سوی بعدیا,پیش به سوی پنج کارگر,پیش به سوی خوشبختی,
نویسنده: پویان پاکدل