
حالم خوش نيست. تلخ تلخ فرو ميريزم . پيشرفت علم هم به گرد بيماريم نميرسد. دیگر نه به معجزه ایمان دارم نه به توکل. چند وقتی ست که فهمیدم رنگ خدایم هم پریده ست. به تنهايي از پس لباس پوشيدن هم به سختی برمیایم. توان غذا پختن را ندارم، چندین ماه است که مادر کار پخت و پز خانه را به عهده دارد. كسي نباشد خودم که هیچ بچه گربه هایم هم گرسنه ميمانند، ديگر توان بلند كردنشان را به سختي دارم. وزنی ندارند . تازه ۳ پوند شده اند. پاهایم توان نشستن و بلند کردنشان را از روی زمین ندارند. با کمترین فعالیت به تنگی نفس و طپش قلب مي افتم، تميز كردن دستشوييشان كه خیلی وقت ست از عهده من خارج ست. کسی با دقت گوشه چش...
ادامه مطلب