
ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)، فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم. من هنوز هر روز از او میآموزم. آمید دارم که شما نیز هم. با محبت، آبجی خانم...
ادامه مطلب
ذوستان عزیز روژین (که ما را تنها نگذاشته اید)،فقط سلامی کوتاه، و پیامی کوتاه که زیبایی متون این وبلاگ باید جاودانه بمانند و بی خدشه. در توان ما نیست که به زیبایی او بنویسیم، و نوشته های او هم که برای همه زمانها هستند به خصوص این روزگار سخت که با کورونا دست و پنجه نرم میکنیم.من هنوز هر روز از او میآموزم. آمید دارم که شما نیز هم.با محبت،آبجی خانم بخوانید...
ادامه مطلب
۵ سالش بود و با دستای کوچولوش برام قلب و گل و ستاره میکشید؛ الان همون دستا تبدیل به دستان هنرمند و نوجوانی شدن که با ذهنی خلاق در جستجوی نو آوری و ساخت طرحهای تازه ست! ۱۷ سال گذشت و مهرانا هموندختر موطلاییکه مادرانه وعاشقانه وار دوستش داشتمدانشگاهی شد. طراحی صنعتی دانشگاهی در قلب تهران، شهری عظیم. با فرهنگی تهرانی- شهرستانی و زرنگ بازیهایی که بیشتر خاص شهرای بزرگه . شهری که برایدختریساده و چشم و گوش بسته که یک بار هم به تنهایی سفر نرفته پر از چلنج و اضطراب خواهد بود. با اینکه فرسنگها ازش فاصله دارم به اندازه خواهرم نگرانش هستم. خدا رو شکر دائی و عموهاش تهرانن و هواش...
ادامه مطلب
برادرم رفیقم بود. همبازی و هم رازم بود. با هم ۳ سال تفاوت سنی داشیم. ۹ ساله شد که همبازی و رفیقانش عوض شد و وارد دنیای پسرانه شد،. نوید پسر خوشگل و خوش رو و مهربونی بود. خوش زبون بود و همه دوستش داشتن، انگار مهره مار داشت. خواهرام هم سن و سال هم بودن و من و برادرم با هم همزبون بودیم. ابجی خانم بزرگه هر جا دعوت میشد خواهرم رو هم با خودش میبرد. ساناز یکی از دوستای متجدد و پولدار ابجی خانم بود که مهمونیای مختلط میداد. بیشتر دوست و اشنا بودن. ۱۳،۱۴ سالم که شد دلم میخواست منم تو دنیای دخترونش دعوت بشم ولی سن و سال من بهشون نمیخورد. گاهی برادرم رو با خودشون میبردن، نوید رو همه دوست داشتن از معل...
ادامه مطلب